|
قربانی تو گشتم و بس شاد شدم از بند جهان رسته و آزاد شدم در دام تو گر جان سپرم حرفی نیست شیرینی و از عشق تو فرهاد شدم!
امشب از غصه ی تو لبریزم! و به یاد عشق تو، اشک فراق می ریزم! و من از تکرار بیهوده ی شهر بگریزم! و کنار کوچه باغی تاریک پای دیوار گِلی پشت تکرار زمان همچو برگ پاییز، عشقم را، پای نخل بلندقامتت می ریزم!! (برای خفتگان بم)
میان لحظه های تلخ رفتن صدای گریه هایم را شنیدی شکستم، خُرد گشتم زیر پایت ولی تو لحظه ای ما را ندیدی! به پایت ریختم احساس خود را و تو بی اعتنا از ما رمیدی برایت گل شدم پروانه باشی و تو چون کرکسی بودی، پریدی!!!
می بخشمت عزیزم اگرچه دل شکستی! عهدتو زود و آسون بی بهونه شکستی... می بخشمت اگرچه رفتی و برنگشتی! رشته ی عشق و مهرو تو، بی وفا شکستی... می بخشمت تو رو، من چونکه برام عزیزی! دوستت دارم هنوزم اگرچه در گریزی...
مرا بگذار و بگذر از منِ تبدارِ بی فردا پر از فریادم و خاموش و بیمارم! کسی ما را نمی خواهد، نگاهی نیست که بر ما بگذرد روزی!، دلم خوش گردد از این دیده ی بیدار... برو بگذار مرا در حالِ خود باشم، که او دلدار سیمین رو، هم او که دیده ام بیدار و قلبم شادمان می شد به دیدارش! هم او که عشق پاکم را به پای او فنا کردم! هم او که لیلی اش بودم و با خود با خیالی خام و بیهوده گمان کردم که فرهاد است... مرا در این سکوت سرد و مرگ آور رها کرده به حال خویش! نه دیگر یک نشانی نه امیدی نه صدایی تا مرا در سختی این هجر درد آلود بیارامد!... و تنها، بی کس و افسرده و افتاده از پا می شمارم روز و شبها را....
|
درباره
فهیمه شربتی هستم!
صفحه نخست
|