تبليغاتX
!و من از بارش وباران دوچشم خیس و تر دارم

!و من از بارش وباران دوچشم خیس و تر دارم

قربانی تو گشتم و بس شاد شدم

از بند جهان رسته و آزاد شدم

در دام تو گر جان سپرم حرفی نیست

شیرینی و از عشق تو فرهاد شدم!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت2:49توسط فهیمه شربتی | |

امشب از غصه ی تو لبریزم!

و به یاد عشق تو،

اشک فراق می ریزم!

 

و من از تکرار بیهوده ی شهر بگریزم!

و کنار کوچه باغی تاریک

پای دیوار گِلی

پشت تکرار زمان

همچو برگ پاییز،

عشقم را، پای نخل  بلندقامتت می ریزم!!

 

(برای خفتگان بم)

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت0:22توسط فهیمه شربتی | |

میان لحظه های تلخ رفتن

صدای گریه هایم را شنیدی

شکستم، خُرد گشتم زیر پایت

ولی تو لحظه ای ما را ندیدی!

 

به پایت ریختم احساس خود را

و تو بی اعتنا از ما رمیدی

برایت گل شدم پروانه باشی

و تو چون کرکسی بودی، پریدی!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت14:56توسط فهیمه شربتی | |

 می بخشمت عزیزم   

اگرچه دل شکستی!

عهدتو زود و آسون

بی بهونه شکستی...

 

می بخشمت اگرچه

رفتی و برنگشتی!

رشته ی عشق و مهرو

تو، بی وفا شکستی...

 

می بخشمت تو رو، من

چونکه برام عزیزی!

دوستت دارم هنوزم

اگرچه در گریزی...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت14:55توسط فهیمه شربتی | |

مرا بگذار و بگذر از منِ تبدارِ بی فردا

پر از فریادم و خاموش و بیمارم!

کسی ما را نمی خواهد،

نگاهی نیست که بر ما بگذرد روزی!،

دلم خوش گردد از این دیده ی بیدار...

 

برو بگذار مرا در حالِ خود باشم،

که او دلدار سیمین رو،

هم او که دیده ام بیدار

و قلبم شادمان می شد به دیدارش!

هم او که عشق پاکم را به پای او فنا کردم!

هم او که لیلی اش بودم

و با خود با خیالی خام و بیهوده گمان کردم

که  فرهاد است...

 

مرا در این سکوت سرد و مرگ آور رها کرده به حال خویش!

نه دیگر یک نشانی

نه امیدی

نه صدایی

تا مرا در سختی این هجر درد آلود

بیارامد!...

 

و تنها، بی کس و افسرده و افتاده از پا

می شمارم روز و شبها را....

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت23:45توسط فهیمه شربتی | |